دریچه

دانلود رمان رویای با تو بودن
3.8 (76.77%) 31 votes

بسم الله الرحمن الرحیم

دانلود رمان رویای با تو بودن

| اندروید – pdf |

دانلود رمان رویای با تو بودن

قسمتی از متن این رمان :

– شهره!
– بله!
– واقعا دوستش نداری؟
– نه!
– آخه چرا؟
– دلیل خاصی نداره، اونم برام مثل بقیه پسرهای فامیل و آشناست.
– اما به نظر من یاشار از همه شون خوش قیافه تر و خوش تیپ تره!
– فکر نمیکنم اینایی که گفتی برای عشق و بعدم یه زندگی مشترک کافی باشه.
– خودت می دونی که تمام دخترهای فامیل برای به دست آوردن دل اون با هم رقابت می کنن.
شهره شانه بالا انداخت و گفت:
– دخترهای فامیل ممکنه خیلی کارهای دیگه هم بکنن که به نظر من نه قشنگه و نه منطقی.
– بیچاره یاشار! ببین دل به کی بسته؟!
– پرستو جان تو رو خدا انقدر یاشار یاشار نکن ، به اندازه ی کافی تو خونه اسمش رو می شنوم ، تو دیگه عذابم نده!
پرستو نیم نگاهی به او انداخت و گفت :
– باشه! هرطور که تو دوست داری اما …
نگاه تحکم آمیز شهره او را ساکت کرد. وارد کوچه که شدند پرستو با دیدن ماشین یاشار خندید و گفت :
– انگار مهمون دارید!
شهره ابرو در هم کشید و گفت:
– مار از پونه بدش میاد در خونه اش هم سبز می شه!
– ای کاش یه همچین پونه ای در خونه ما سبز می شد!
– کاری نداره ، اگه بخوای بهش میگم به جای آزار من بیاد سراغ تو که براش غش و ضعف میری.
پرستو با دلخوری گفت:
– خیلی دیوونه ای شهره!
جلوی خانه پرستو با هم خداحافظی کردند و شهره به سوی خانه اشان که کمی بالاتر بود رفت.
این روزها لحظات سخت و عذاب آوری را می گذراند. حضور هر روزه یاشار ، اصرارهای بی حد مادر برای جواب به خواستگاری او و از همه بدتر اخم و قهر پدر حسابی کلافه اش کرده بود. نمی دانست چگونه به آنها بفهماند به او هیچ گونه احساسی ندارد و دلش نمی خواهد او را به عنوان همسر آینده اش بپذیرد. اما اگر هم می گفت آیا کسی حرف هایش را می پذیرفت؟ ظاهر یاشار ، رفتارش ، ثروت و موقعیت اجتماعی اش همه و همه زبان زد خاص و عام بود و به قول پدر همه آرزوی یک همچین دامادی را داشتند!
این بار به جای اینکه از کلید استفاده کند زنگ را فشرد . صدای شهرام از آینه پخش شد :
– کیه؟
– منم باز کن.
– منم کیه؟
– حوصله شوخی ندارم باز کن.
– امشب که شب جمعه نیست.
– شهرام!
– ا…تویی شهره؟ مگه کلید نداری؟
– نه! تا عصبانی نشدم در رو باز کن.
– تو کی عصبانی نبودی!
در باز شد و او با چهره ای درهم وارد شد و از پله ها بالا رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت. نفس عمیقی کشید و بعد وارد شد. بدون توجه به اطرافش به سوی اتاق می رفت که صدای او را شنید:
– سلام شهره خانوم ، خسته نباشی!
دندان هایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت: پسره پر رو!
وارد اتاق شد و در را بست. با حرص کلاسورش را روی تخت انداخت و روی صندلی نشست و گفت :
– خجالت نمی کشه هر روز می یاد این جا ، نمی ذاره یه روز راحت باشم.
ضربه ای به در خورد و مادر وارد اتاق شد. می دانست باید به خاطر رفتارش به او جواب پس بدهد. در حال باز کردن دکمه های لباسش گفت:
– سرم درد می کنه!
– اینم یه بهانه تازه ست برای امروز؟
– نخیر! یه درد تازه ست روی بقیه دردها!
– چرا جواب سلامش رو ندادی؟
– چون ازش بدم می یاد مامان! می فهمی؟ من از این پسره بدم می یاد!
– تو غلط کردی ! اون هر روز به خاطر دیدن تو بلند می شه می یاد اینجا اون وقت تو براش ناز می کنی و هر روز یه جور ادا و اصول در می یاری؟
شهره رو به روی مادر ایستاد و خیره در چشمانش گفت:
– شما بگید وقتی از یکی بدتون می یاد چه جوری رفتار می کنید تا منم همون رفتار رو بکنم !
مادر به او چشم غره ای رفت و با خشم گفت:
– خیلی گستاخ شدی شهره! کاری نکن که یه روز پشیمون بشی!
بعد از رفتن مادر، لباس هایش را عوض کرد و لب تخت نشست. حس می کرد با خروج از اتاقش وارد جهنم می شود. دلش می خواست گریه کند اما آنقدر عصبانی بود که حتی اشکش هم در نمی آمد. آن قدر همان جا نشست که شهرام دنبالش آمد و گفت:
– سرکار خانوم شهره راد ناهارتون آماده ست، بفرمایید تا سرد نشده.
با اخم بلند شد و به سوی در رفت . از کنار شهرام که می گذشت صدایش را شنید :
– مامان گفت مراقب باشی کاری نکنی که یاشار ناراحت بشه!
چشم غره ای به او رفت و به سوی میز غذاخوری که یاشار و مامان همراه شبنم خواهر کوچک پنج ساله اش دور آن نشسته بودند رفت. سعی داشت به چهره او نگاه نکند. صندلی کنارشبنم را عقب کشید و نشست. شبنم با زبان شیرین بچگی گفت :
– آبجی جون مامان برات ماهی درس کرده.
به زور لبخندی بر لب آورد و دستش را دراز کرد تا غذا بکشد که یاشار قبل از او کفگیر را برداشت و برایش غذا کشید. یک لحظه نگاهش در نگاه عسلی او گره خورد و آرامش عجیبی در ته نگاهش دید که هیچ گاه نتوانسته بود دلیل آن را بفهمد و درک کند! یاشار ظرف ماهی را جلوی او گرفت و با لبخند به چشم هایش خیره شد. تکه ای ماهی برداشت و آهسته تشکر کرد . شهرام گفت:
– کاش یکی هم هوای ما رو داشت!
مادر خندید و گفت :
– عجله نکن! نوبت توهم می شه.
شهره با غضب به هردوی آنها نگاه کرد و قاشق و چنگالش را برداشت.شهرام گفت:
– شهره اگه بدونی یاشار چه برنامه ای برای بعد ازظهر تدارک دیده از ذوق سیر می شی!
شهره با خونسردی گفت:
– من درس دارم.
یاشارگفت:
– فردا جمعه است به همین دلیل امروز بعدازظهر رو برای گردش و تفریح انتخاب کردم.
شهره بار دیگر به او نگاه کرد. او با لبخند گفت :
– غذات رو بخور که باید زودتر راه بیفتیم.

بازهم می خواست مخالفت کند که مادر مانع شد و گفت:
– آره این روزها هوا زود تاریک می شه پس بهتذه زودتر راه بیفتید.

با حرص و خشم غذایش را تمام کرد ، از مادر تشکر کرد ، بشقابش را برداشت و به آشپزخانه رفت. آن قدر عصبانی بود که دلش می خواست فریاد بزند. پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید. هوای سرد پاییزی روی صورتش نشست و آران ترش کرد. پنجره را بست و به سوی شهرام که ظرف های کثیف را داخل ظرفشویی می گذاشت رفت و پرسید:
– چه نقشه ای کشیده؟
– کی؟
– همین پسره!
– کدوم پسره؟
– می زنم تو سرت ها!
– ا! چرا؟
– می گم یاشار برای بعد از ظهر چه نقشه ای کشیده؟
– آهان! خب زودتر بگو!
نظری به داخل سالن انداخت . سپس برگشت و پنجه هایش را به سوی او گرفت و چشم هایش را گرد کرد و با صدای بم گفت:
– نقش قتل تو رو کشیده!
– اه! شوخی نکن حوصله ندارم، منظورم اینه که کجا می خوایم بریم؟
– یه جایی که می دونم عاشقشی!
– کجا؟
– همون جایی که کوه داره ، دره داره ، آشار داره.
– تو بهش گفتی من اون جا رو دوست دارم؟
– خودش می دونست!
– از کجا؟
– این رو دیگه از خودش بپرس اما غلط نکنم باید کار یه موجود خبیث باشه!
شهره با تعجب پرسید:
– مثلا کی؟
شهرام با اشاره به سینه اش گفت:
– قلب عاشقش!
شهره از او رو گرداند و پیشبند بست تا ظرف ها را بشوید که مادر وارد آشپزخانه شد و گفت:
– خودم می شورم تو برو زودتر آماده شو!
با لجاجت آب را باز کرد و گفت :
– دیر نمی شه آماده می شم.
مادر آب را بست و با غیظ گفت :
– من کمک نمی خوام ، برو آماده شو!
لب به دندان گزید و پیشبند را باز کرد و بیرون رفت. به سوی اتاق می رفت که یاشار رو به رویش قرار گرفت. بدون نگاه به چهره او ایستاد. یاشار بسته کادو پیچ شده ای را به سویش دراز کرد و گفت :
– بپوش ببین خوشت می یاد!
– آخه…
– آدم هدیه رو رد نمی کنه!
دلش می خواست شهرام را به خاطر این دخالت های بی موقع خفه کند. بسته را گرفت و تشکر کرد و به اتاق رفت. کادو را روی میز انداخت و روی صندلی نشست. حس می کرد در مخمصه افتاده و سرش را بلند کرد و عاجزانه گفتSad( خدایا! چه کار کنم؟ چه گناهی مرتکب شدم که مستحق چنین عذابی هستن؟ من حتی اجازه تصمیم گیری هم ندارم!))
صدای شهرام را از بیرون اتاق شنید:

– شهره خانوم لطفا زودتر.
<<فصل دوم>>

با دیدن پرستو لبخندی زد و به سویش دوید. پرستو دستش را فشرد.
– سلام ، کجایی دختر ، از تنهایی کلافه شدم.
– سلام ، صبح که دیر رسیدم ، النم داشتم جواب یه مسئله رو از استاد می پرسیدم ، چرا صبح نیومدی دنبالم؟
– دیشب خونه خاله ام بودم ، صبح از همون جا اومدم دانشگاه.
پرستو با شیطنت پرسید:
– چه خبر؟
شانه بالا انداخت و گفت :
– هیچی ! سلامتی!
– دیگه چه خبر؟
– چیه ؟ بازم چیزی شنیدی که من از اون بی خبرم؟
– شایدم خبر داری اما می خوای انکار کنی!
– من که نمی فهمم تو از چی حرف می زنی! اما اگه اشتباه نکنم بازم یه چیزهایی در مورد یاشار شنیدی و می خوای تحریکم کنی!
– پس خبر داری!
– از چی؟ چرا مرموز حرف می زنی؟ من از هفته پیش که یاشار رو تو جشن تولد فروزان دیدم تا این لحظه که کنار توأم دیگه نه دیدمش و نه چیزی در موردش شنیدم جز غرغرهای مامان که فکر می کنه به خاطر رفتار اون شب من یاشار قهر کرده و نمی یاد خونه مون.
باهم زیر سایه درختی نشستند. پرستو گفت:
– می ترسم حدس مامانت درست باشه و بالاخره رفتار سرد تو کار خودش رو کرده باشه! البته امیدوارم این طور نباشه!
– نمی خوای بگی چی شده؟
– فروزان خانم رفتن تو کلاس های یاشار ثبت نام کردن!
– جدآ! می خواد نوازندگی یاد بگیره؟
– ظاهرآ بله اما هر آدم ساده ای می فهمه که قصد و غرضش قر زدن نامزد جنابعالیه!
– اولآ یاشار نامزد من نیست در ثانی خیلی هم خوشحال می شم که یه همچین کاری بکنه.
پرستو سری تکان داد و گفت:
– اگه فروزان بدنه چه رقیبی داره با دمش گردومی شکنه.
شهره خندید و گفت :
– اگه دیدیش از طرف من بهش بگو برای همکاری آماده ام!
– خواه نا خواه داری این کار رو می کنی ، با این رفتاری که تو داری هر کس دیگه ای جای یاشار بود صد باره رفته بود و پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد.
– آخ که این نهایت آرزوی منه!
پرستو بلند شد و گفت:
– بسیار خب ، پاشو دوست دیوونه من که داره بارون می گیره.
هنگام خروج پرستو گفت:
– صبح چترم رو گذاشتم کنار در که یادم نره اما بر عکس یادم رفت.
با هم زیر سقفی ایستادند. شهره با دست قطره های باران روی کلاسورش را پاک کرد و گفت:
– یه کم می ایستیم اگه کمتر نشد دربست می گیریم.
– من که جرأتش رو ندارم ! بهتره با اتبوس بریم.
– نترس جانم ، می ریم سر خیابون آژانس می گیریم که…
سکوت ناگهانی شهره باعث شد تا پرستو با تعجب نگاهش کند. او با بهت به آن سوی خیابان خیره شده بود. پرستو پرسید:
– چی شده ؟ چرا ماتت برده؟
شهره در حالی که رنگش پریده بود سر به زیر انداخت و گفت :
– هیچی ، هیچی بهتره بریم.
– اما بارون خیلی شدیده ، یه کم دیگه بایستیم بعد بریم.
– من حالم خوب نیست پرستو! نمی تونم سر پا بایستم، بریم دیگه!
پرستو که به رفتار او شک کرده بود برگشت و با دقت به آن سوی خیابان نگاه کرد و متوجه جوان قد بلند و جذابی شد که با نگاهی خیره به شهره چشم دوخته بود.

حس می کرد قبلآ او را جایی دیده اما نمی دانست کجا! برگشت و دید شهره زیر چشمی او را نگاه می کند. ابرو هایش را در هم کشید و گفت:
– بهتره بریم.
شهره راه افتاد اما قدم هایش کند و با تردید بود. یک بار دیگر برگشتن و به او نگاه کردو پرستو با عصبانیت دست او را گرفت و به دنبال خود کشید و گفت:
– تو که گفتی نمی تونی سر پا بایستی پس تندتر بیا دیگه!
شهره به دنبال او می رفت اما قلبش به شدت می تپید و حال عجیبی داشت! نگاه های خیره آن دو چشم سیاه و جذاب وجودش را به یکباره تسخیر کرده بود. با صدای بوق ماشینی هر دو ایستادند. پرستو با دیدن یاشار لبخندی زد و گفت :
– خدارو شکر.
اما شهره ابرو در هم کشید به زور به سوی ماشین رفت. پرستو در ماشین را باز کرد و او را به داخل هل داد و گفت:
– زود باش دیگه خیس شدیم.
شهره آرام سلام کرد و گوشه ماشین خزید اما پرستو به گرمی با یاشار احوالپرسی و بعد هم از او تشکر کرد. نگاه سرگردان شهره عابران را دنبال می کرد که یاشار گفت:
– وقتی دیدم هوا ابریه گفتم زودتر خودم رو برسونم که شما خیس نشید اما متأسفانه دیر رسیدم.
– اتفاقا خیلی هم به موقع رسیدید! با این بارون شدید شاید تا یک ساعت دیگه هم ماشین گیرمون نمی اومد.
یاشار از داخل آینه نظری به شهره انداخت. او دست هایش را روی سینه قلاب کرده بود و با اخم به بیرون نگاه می کرد. پرستو که متوجه نگاه های او شده بود با من من گفت:
– شهره جون امروز حالش زیاد تعریفی نیست.
یاشار با نگرانی پرسید :
– چرا؟!
– آخه دیر رسید سر کلاس استادم تنبیهش کرد و نذاشت ساعت اول…
شهره با عصبانیت سخن او را قطع کرد و گفت:
– پرستو خواهش می کنم دروغ نگو!
گونه های پرستو از خجالت سرخ شد . یاشار نیشخندی زد و گفت:
– شهره راست می گه پرستو خانم! نمی خواد ملاحظه منو بکنید و دروغ بگید! اون از دیدن من ناراحت شده ولی چه کار می تونم بکنم؟
بعد از یه هفته دیدم دیگه طاقن ندارم…البته بازم می خواستم صبر کنم و با اومدنم ناراحتش نکنم اما این هوا و این دل لعنتی باعث شدن که بیام و بازم تحقیر بشم.
بغض راه گلوی او را بست و وادار به سکوتش کرد. شهره از داخل آینه به او نگاه کرد اما نگاه غم زده او به رو به رو دوخته شده بود. پرستو هم با ناراحتی سکوت کرد و تا مقصد دیگر حرف نزد. سکوت سنگین ماشین شهره را آزار می داد و احساس گناه کرد اما ترجیح داد حرف نزند. وقتی رسیدند او نیز با این که خانه شان بالاتر بود همراه پرستو پیاده شد. با این کارش می خواست به او بفهماند دوست ندارد به خانه دعوتش کند. پرستو بار دیگر از یاشار تشکر کرد اما شهره فقط یک کلمه گفت:
– خداحافظ.
و همراه پرستو راه افتاد . یاشار از ماشین پیاده شد و او را صدا زد. هر دو ایستادند اما شهره برنگشت یاشار در حالی که با حرص انگشتانش را مشت کرده بود و می فشرد گفت:
– به مادر سلام برسونید و خدمتشون بفرمایید برای شام مزاحم می شم.
قبل از تمام شدن حرف او شهره به راه افتاد. یاشار با کف دست به در ماشین کوبید و سوار شد. با حرص پایش را روی پدال گاز فشرد.
ماشین از جا کنده شد و مثل برق از کنار آنها گذشت. پرستو که حسابی کفری شده بود رو به روی او ایستاد و با خشم گفت:
– نمی دونستم تا این اندازه…
– حرف نزن پرستو حوصله ندارم!
– از بس خودخواهی! از بس احمقی! هیچ وقت به اندازه امروز از کسی بدم نیومده بود.
شهره نگاهی غضب آلود به او انداخت و به سوی خانه شان راه افتاد. پرستو که از شدت ناراحتی به گریه افتاده بود فریاد زد:
– یه روز خدا به خاطر این کارهای احمقانه ات حسابی تنبیهت می کنه، دختره دیوونه!
شهره وارد خانه شد و با بی حوصلگی سلام کرد و به اتاقش رفت. لباسهایش را عوض کرد و جلوی آینه ایستاد تا صورتش را خشک کند که صدای پرستو در گوش هایش طنین انداخت و دلش را لرزاند. با خشم حوله را روی میز پرت کرد و به سالن رفت. مادر گفت:
– چه جوری اومدید؟ انقدر دلم شور می زد که می خواستم به پدرت زنگ بزنم بیاد دنبالتون.
شهرام پاهایش را روی هم انداخت و گفت :
– خوشبختانه من که امروز کلاس نداشتم وگرنه حالا مثل بعضی ها موش آب کشیده شده بودم.
شهره که حوصله نداشت جواب او را بدهد روی مبل نشست و گفت:
– با یاشار اومدیم.
چشمان مادر از خوشحالی درخشید و گفت:
– بهش زنگ زدی؟
شهرام گفت:
– چه خوش خیالی مامان! تو هنوز دختر مغرورت رو نمی شناسی؟ حتما اون بیچاره دیده بارون شدیده دلش طاقت نیاورده و رفته دنبالش!
مادر که حسابی هیجان زده شده بود پرسید:
– خوشحال بود؟ حرفی نزد؟ چرا نیومد خونه؟
شهره که از خوشحالی مادر کلافه شده بود با حرص گفت:
– می یاد!
شادی مادر مضاعف شد و پرسید:
– کی؟
– برای شام.
– خدا رو شکر، نمی دونی تو این یه هفته به من چی گذشت! هزار جور فکر و خیال کردم ، گفتم حتما به خاطر رفتار اون شب تو ناراحت شده و قهر کرده! گفتم حتما پشیمون شده و دیگه…
شهره با عصبانیت بلند شد و به اتاقش رفت و در را پشت سرش کوبید. مادر و شهرام به هم نگاه کردند. شهرام سرش را تکان داد و گفت :
– این دخترتون یه تخته اش کمه! بیچاره یاشار نمی دونه چه موجودی رو می خوان به ریشش ببندن!
– خیلی خب، تو نمی خواد بلبل زبونی کنی ، بلند شو برو یه کم میوه و شیرینی بخر.
– تو این بارون؟
– چتر ببر!
– مامان یه کاری نکن منم حسودیم بشه و …
– پاشو پاشو پر حرفی نکن! زیاد وقت نداریم.
– حداقل سوئیچ ماشینت رو بده!
– این یکی رو دیگه شرمنده ام ، می دونی که اگه بابات بفهمه…
– بله! اگه بابا جون بفهمه ناراحت می شه، اخم می کنه، غر می زنه و …
– مقصر خودتی ، اگه حواست رو جمع می کردی و ماشین رو داغون نکرده بودی حالا واسه خودت راحت بودی.
– حالا ما یه اشتباهی کردیم و تنبیه هم شدیم! شما دیگه خیلی سخت می گیرید!
– رانندگی شوخی بردار نیست حالام باید طاقت بیاری تا خودش کوتاه بیاد.
– چشم ولی ما انقدر کوتاه اومدیم که ماهی یه سانت داره از قدمون کم می شه.

و …

36+
جعبه دریافت رایگان کتاب
شما کاربر گرامی به این نوشته/کتاب چه امتیازی می‌دهید؟
دانلود رمان رویای با تو بودن
3.8 (76.77%) 31 votes

دیدگاه کاربران 1
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

لیلا در جمعه , 19 آگوست 2016 گفته :

رمان خیلی قشنگیه…

0